آروشا و بابایی
پدر من آروشا رو بینهایت دوست داره، یه جور خاص. مدت ها اون رو روی کولش میزاره و برای دیدن بزها و خرگوش ها به حیاط خونه شون میبره و کلاً به هیچ خواسته آروشا نه نمیگه. قربونت برم بابایی که با این سن و سالت انقدر حوصله داری و درست مثل بچگی من با آروشا هم بچگی میکنی. البته مامانی هم از وقتی آروشای گلم بدنیا اومده با توجه ها و مهربونیهاش کمک بزرگی برای من بوده و هست. میدونم که هیچوقت نمیتونم محبت هاشون رو جبران کنم، فقط از خدا میخوام تا ذره ای از محبت و توجه اونها نسبت به خودم رو به آروشای گلم داشته باشم. خداروهزاران بار به خاطر داشتن چنین پدر و مادر مهربون و گلی شکر میکنم. امیدوارم خدا همه پدر مادرها
رو در پنا خودش حفظ کنه.
شیرینی های دخترکم
با آروشا و بابا برای خرید از خونه اومدیم بیرون. آروشا هم طبق معمول صندلی پشت نشسته و مدام از این طرف صندلی به اون طرف میره و شیطونی میکنه. از اونجایی که دختری در رفت و آمده و کمی تکونهای ماشین مزاحم کارش میشه، به باباش میگه: بابا اینطوری نرو، کم کم برو. بابا هم نگاهی از روی تعجب به من کرد و من هم که متوجه منظورش شده بودم، به بابا میگم منظورش اینه که یواش برو و هر سه شروع میکنیم به خندیدین. 
به خونه زنگ زدم و دارم با دختری صحبت میکنم. بهم میگه: یه آلا برای مامان، یه آلا برای بابا و یه آلا هم برای آروشا. این کلمه ایه که چند وقته آروشا ازش استفاده میکنه و من فکر میکنم ساخته ذهن خودش باشه و برای بازی کردن ازش استفاده میکنه. ولی موقع حرف زدن انقدر بامزه و با ناز ازش استفاده میکنه که دل هممون رو میبره.
روی مبل راحتی دراز کشیدم و داریم با هم بازی میکنیم. آروشا نشسته روی شکم من و صدای غرش شیر از خودش در میاره. بهش میگم: تو شیر مهربونی. میگه نه من شیر یواشم.

توی اتاق نشستیم و داریم با هم بازی میکنیم. به پدرش که توی اتاق دیگه ای هست میگه: بابا بیا ببین چه مامان نازی دارم !!!! آخه من به تو چی بگم. جیگر! 
یکشب که من و آروشا به خونه پدرم رفته بودیم. آروشا حدود ساعت 4 – 5 صبح از خواب بیدار شده بود و به من میگفت بریم بیرون از اتاق و بگردیم. پدرم که متوجه بیدار شدن آروشا شده بودن. اومدن و آروشا رو از من گرفتن و بردن پیش خودشون خوابوندن. آروشا کلاً حرفهای باباییش رو خیلی خوب گوش میکنه. اون هم میدونه بابایی چقدر دوستش داره و خوب محبت جای خودش رو تو دل آدم باز میکنه. صبح که از خواب بیدار شده بود. به بابایی میگفت: مامانم نازه، میخوام برم پیش مامانم بخوابم. قربون دختر ناز خودم که انقدر شیرین و مهربونه. 

دختر مهربون و دوست داشتنی من. خیلی برام عزیزی ممنونم که هستی. همیشه شاد و سلامت باشی دلبندم.




آروشا و بابایی 

